
وقتی
بالگردمان مورد اصابت سه گلوله دشمن قرار گرفت .یکی از گلوله ها از بالای
سرمان گذشت و درست جلوی پای شیرودی پایین آمد که او در همان لحظه با ملاحت
خاصی گفت :گلوله دشمن در سرباز اسلام،سرباز قرآن اثر نمی کند.
خلبان
ایرج میرزایی از همرزمان خلبان شهید علی اکبر قربان شیرودی گفت : شهید
شیرودی قدرت فوق العاده و چشمان تیزی داشت و دشمن را خیلی زود تشخیص می
داد.
یک روز که با هم پرواز داشتیم ، بالگردمان مورد اصابت سه گلوله
دشمن قرار گرفت . یکی از گلوله ها از بالای سرمان گذشت و درست جلوی پای
شیرودی پایین آمد. او در همان لحظه با ملاحت خاصی گفت : ببین ، گلوله ها با
من دوست هستند ، هیچ وقت در من اثر نمی کنند ، گلوله دشمن در سرباز اسلام ،
سرباز قرآن اثر نمی کند....................
در
چنین روزی در سال 1358 در ساعت یازده و سی دقیقه صبح اولین رییس ستاد
مشترك ارتش جمهورى اسلامى ایران سپهبد قرنی به دست گروهگ فرقان به در جه
رفیع شهادت نایل آمد .
به مناسبت شهادت سپهبد محمد ولی قرنی
من یک سربازم و اهل ریاست نیستم
شهید سپهبد قرنی در سال 1292 ه ش دیده به
جهان گشود . وی پس از طی تحصیلات مقدماتی وارد ارتش شد و در این مسیر رشد
کرد و در دانشکده افسری صاحب معلومات نظامی شد . وی از همان ابتدا به دلیل
عشق به مفاهیم مذهبی دنبله رو تعالیم امام خمینی ره شد و در سال 1337 به
همراه عده ای از همکران خود تصیم گرفت که علیه رژیم منحوس پهلوی دست به
کودتا بزند . این طرح لو رفت و او به زندان محکوم گردید ./............
بدون
شك ماجرايى كه در طبس اتفاق افتاد و با شكست نيروهاى امريكايى مواجه شد
يكى از بزرگترين معجزات قرن است؛ چرا كه آنها با برخوردارى از دقيق ترين و
پيچيده ترين امكانات نظامى و با تدارك همه جانبه و هماهنگى كليه عوامل
داخلى و خارجى به بهانه آزادسازى جاسوسان خود اما در حقيقت به قصد نابود
ساختن نظام اسلامى تهاجم خود را آغاز كردند.
شكست حمله نظامي آمريكا به ايران در طبس
حكايت ابابيل طبس
سران كاخ سفيد و مقامات
پنتاگون از موفقيت اين عمليات اطمينان كامل داشتند اما از آنجايى كه خداوند
همواره حافظ اين ملت و انقلاب بوده است، در طبس نيز امدادهاى غيبى خداوند
عينيت يافت تا بار ديگر بر طاغوتيان زمان ثابت شود كه اراده الهى بر هر
چيز كه تعلق بگيرد شدنى است.
ما به ارزيابى حركت هاى امريكا در قبال
انقلاب اسلامى پرداخته و جريان حمله ۵ ارديبهشت را با استفاده از اسناد به
دست آمده از لانه جاسوسى و نيز با بهره گيرى از صحبت هاى كارتر كه به
صورت خاطره جداگانه اى به چاپ رسيده، بررسى مى كنيم.
آنچه درباره سید مجتبی خامنهای فرزند دوم رهبر انقلاب باید بدانیم
چرا از سید مجتبی خامنهای میترسند؟
محمد علی الفت پور- سردبیر خط امام
اشاره:
رهبر انقلاب حضرت آیت الله خامنهای هم اکنون دارای ۶فرزند هستند. نام دخترانشان بشری و هدی، و نام فرزندان پسرشان سید مصطفی، سید مجتبی، سید مسعود و سید میثم است. دو تن از فرزندان پسر ایشان ۸سال در جبهههای جنگ ایران و عراق حضور داشتند.
یکی از دختران ایشان همسر فرزند آیت الله محمدی گلپایگانی است که ضمن آراستگی به لباس شریف روحانیت و علم دین در دانشگاههای کشور نیز به تدریس متون حقوقی به زبان فرانسه اشتغال دارند و دختر دیگر ایشان همسر فرزند آیت الله باقری کنی از اساتید دانشگاه امام صادق (ع) است.
سید مصطفی فرزند بزرگ ایشان با دختر آیتالله خوشوقت ازدواج کرده است. سید مجتبی داماد دکتر غلامعلی حداد عادل است. سید مسعود نیز با فرزند آیتالله خرازی و خواهر صادق خرازی ازدواج کرده است. سید میثم کوچکترین فرزند ایشان نیز به ازدواج دختر آقای لولاچیان از بازاریان متدین در آمده است. در این مقال با توجه به هجمه گسترده ضد انقلاب علیه فرزند دوم رهبر انقلاب به واکاوی شخصیت سید مجتبی خامنهای و سناریوهای ساختگی برای ایشان میپردازیم..................
صداى شکستنم سکوت دشت را برهم زد و ناگهان سوت خمپاره اى از تو پرنده اى ساخت تا در دل آسمان، صداى بال زدنت را همه بشوند. راستى فرمانده ، وقتى که رفتى بوى یاس، دشت را پر کرد.
باغچه را پر از گل کردى و گفتى که وقتى یاس ها گل کردند بر مى گردم. شمعدانى ها را کنار حوض چیدى و گفتى برگ هاى زردشان را بکنید، نگذارید نفس سبزها را بگیرد و بعد نگاهى کردى و گفتى: عشق، بوى شمعدانى مى دهد. ماهى ها را سپردى به آب و گفتى: مبادا پولک هاى رنگى شان چشم نامحرمى را وسوسه کند. باغچه ها را سپردى به من و من را…راستى مرا به که سپردى، به یاس ها یا به شمعدانى ها؟ نکند مرا به دلت سپردى؟ نمى دانم اما یقین دارم که تنها رهایم نکردى. وقتى که رفتى یاد خودت و همسنگرت را سپردى به سینه ام و گفتى: این یادگارى است که باید به نسل هاى بعد بسپارى ، امانت است؛ درست مثل این باغچه، این خانه. راست مى گفتى: «بگذر، اینجا محل گذر است» به یاد آن زمان که به جرم بى گناهى، بچه هاى محل پیراهنم را پاره کردند، تو فقط نگاهشان کردى.
نمى دانم با نگاهت چه گفتى که آمدند و اشک هایم را پاک کردند، درست مثل آن روز که میان نخلستان، دلم هواى آسمان کرده بود،آمدى و گفتى: چه صفایى دارد پرستو شدن، چه صفایى دارد پرواز و چشمهایت را که نگاه کردم آسمانى شده بود، پر از ابرهاى بارانى. گفته بودى که هوس شبگردى در کوچه باران دارى، مثل الان که هوس گریه پنهان دارم. آن شب را یادت هست، دست هایم را گرفتى و گفتى: مثل آن روزها قرعه مى کشیم، اگر ماندى، حرف هاى روزهاى باهم بودن را در سینه ات گرم نگه دار. و من نمى دانستم که از اول قرعه را به نام تو زده بودند و سکه بهانه اى بود براى پرواز و تو رفتى. اما من باز هم آمدم، فریاد زدى…تحمل کردم ، به چشمهایم زل زدى…و بعد صورتم سوخت. هنوز مى سوزد، اما نه صورتم، که دلم از هرم لبهاى تشنه ات بر صورتم نشاندى.
..................
در
پی آغاز فعالیتهای جدید شهید سپهبد «محمدولیخان قرنی» با نهضت امام
خمینی(ره)، وی به 3 سال زندان محکوم شد؛ قرنی در دوران محکومیت هیچ وقت
علیه دوستانش اقرار نکرد، از سویی دیگر با توطئه افسران ارشد ارتش شاه
مواجه میشود.
وقتی ساواک از سرلشکر اخراجی ارتش خسته شد
.....
قرار بود زاير شويم زيارت قبوري غريب را.
مي خواستيم به پابوس فرزندان گمنام روح الله برويم در گوشه اي گمنام.
براي كارمان بسيار ارزش قائل بوديم كه مي خواهيم شهيداني را از غربت نجات دهيم.
انتظاري جز مسيري ناهموار و پر از گردو خاك نداشتيم، انتظار ديدن چند قبر خاكي وغريب را داشتيم و خود را براي يك عزاداري زيبا آماده مي كرديم.
اما هرچه به مقصد نزديك مي شديم جاده صاف تر و هموار تر مي شد خاك و غباري در كار نبود گاهي احساس مي كرديم رنگ سياه جاده از هر جاده اي روشن تر است.
بين ما فقط جواد با آن مزار آشنا بود و شايد هم به همين علت بود در جواب پرسش هاي ما كه چرا اينجا؟ چرا در غربت؟ تبسم،
تنها پاسخش بود.
در طول جاده بر خلاف آنچه مي پنداشتيم كوه و تپه و طراوت بود نه خشكي و كوير هر چه نزديك تر مي شديم نسيمي بي قرارمان مي كرد انگار آمده بودند استقبال.
جواد گفت بعد اين بلندي مقصد است آماده باشيد .
آن بالا اولين چيزي كه ديديم گنبد طلايي رنگي بود همه مان دست به سينهامان گذاشتيم تا سلام دهيم ، اما نمي دانستيم به كه. آنجا مزار فرزند كدام امام بود؟
از آن بالا همه چيزي ديده ميشد جز خشكي و كوير اطراف گنبد تلاطم جمعيت بود گفتيم اينجا كه بزرگ است امام زاده دارد ، جمعيت دارد، غربت ندارد حتما مزار شهدا در صحن همان امام زاده است كه گنبدش خود نمايي ميكند .........
قمقمهها از ما تشنهتر بودند ساعتی
از ظهر گذشته و از سرماخانهی مسجد بیرون آمدم. بدجور مسجد را سرد
کردهاند که آدم دلش میخواهد همانجا بماند و اگر خادم بهلد بساط خواب را
پهن کند و بخوابد. نمیدانم چه بکنم. برقِ آفتاب تو سرم است و الان است که
از حال بروم...
کولر خانه را میهلم روی دور تند و یهلاقبا
مینشینم جلوش که کمی خنک شوم و طاقت کولر را بیاورم. از خواب که پا
میشوم، مادر میگوید: نان نداریم. و من باید عزا بگیرم که کجا بروم
نانوایی توی این گرمای پنجِ عصر و توی این بیحالی و اضافه کن گرمایِ
نانوایی را... نانوایی شمالی است و حالا که عصر است، آفتاب توش خوب جا
کرده. گرمای آفتاب از یک طرف. گرمای تنورِ نان سنگک از طرفِ دیگر و
نفسهایِ جماعتِ روزهدارِ نانبستان هم هوای سرد را گرم میکند، چه برسد
در گرما. سعی میکنم از برقِ آفتاب بروم کنار، اما سایه نیست. داخل سایه
است اما گرم. باز بهتر از آن است که پسِ کلهات داغ شود...........
زندگی نامه .
شهید حاج شیر علی سلطانی (ذاکر اهل بیت (ع) )در سال ۱۳۲۷هجری شمسی در خانواده ای متدین در محله کوشک قوامی شیراز دیده به جهان گشود .شهید سلطانی تحصیلات خود را از همان مکتب خانه شروع نمود سپس تا کلاس ششم ابتدایی درس را ادامه داد . به علت شور علاقه بسیاری که به معارف اسلامی داشت در یکی از مدارس حوزه علمیه به تحصیل علوم دینی پرداخت .....
خدا كند كه از اين هم شهيدتر بشوم ܓ❀ اگر می توانید گمنام بمانید ...
اگر می توانید گمنام بمانید پس چنین کنید.
امام علی

دعا كنيد كه من ناپديدتر بشوم
كه در حضور خدا روسپيدتر بشوم
بريدههاي من آنسوي عشق گم شدهاند
خدا كند كه از اين هم شهيدتر بشوم
كه ذرههاي مرا باد با خودش ببرد
كه بينهايت باشم مديدتر بشوم
به جستوجوي من و پارههاي من نرويد
براي گم شده تن پي كفن نرويد
به مادرم بنويسيد جاي من خوب است
كه بينشانه شدن، در همين وطن خوب است
در اين حدود، من پاره پاره خوشبختم
در آستان خدا بيكفن شدن خوب است
هميشه مهدي موعود
در كنار من است
و دستهاي اباالفضل
سايهسار من است
خدا قبول كند اينكه تشنه جان دادم
و كربلاي جديدي نشانتان دادم
به جستوجوي من و پاره من نرويد
براي گم شده تن پي كفن نرويد
ميان غربت تابوتها نخواهيدم
به زير سنگ مزار ـ اي خدا! ـ نخواهيدم
منم و خار بيابان كه سنگ قبر من است
دعاي حضرت زهرا
مزيد صبر من است
خدا كه خواست ز دنيا بعيدتر بشوم
كه زير بارش سرب و اسيد، تر بشوم
خودش به فكر من و تكههاي من است
دعا كنيد از اين هم شهيدتر بشوم
از زبان یک مفقودالاثر
آئین نامه اجرایی جشنواره وبلاگ نویسی جهاد مجازی
اهداف:
1. انعکاس گسترده و ترویج فرهنگ انقلاب در فضای مجازی.
2. شناخت و ایجاد ارتباط با وبلاگ نویسان متخصص در مباحث مرتبط.
3. تعمیق باورهای اسلامی، انسانی مسلمین در میان عموم آحاد جامعه.
4. انعکاس و ترویج حقایق فعالیت های انجام پذیرفته در کانون های فرهنگی هنری مساجد
5. تهیه بانک اطلاعاتی از وبلاگ های مساجد جهت استفاده در شبکه جهاد مجازی
6. ایجاد روحیه نشاط اجتماعی و کار گروهی در میان دست اندر کاران کانون های فرهنگی هنری مساجد.
گروه هدف:
وبلاگنویسی کانون های فرهنگی هنری کشور
ماده 1) ستاد جشنواره
این جشنواره توسط کانون فرهنگی هنری مهدی موعود (عج) و با همکاری دبیرخانه کانون های فرهنگی هنری استان اصفهان برگزار میگردد...........
رهبر معظم انقلاب فرمودند: شهيد املاكي شما؛ جانشين لشكر گيلان كه توي ميدان جنگ شيميايي زدند و خودش هم آنجا در معرض شيميايي بود. بسيجي بغل دستش ماسك نداشت، شهيد املاكي ماسك خودش را برداشت بست به صورت بسيجي همراهش! قهرمان يعني اين!

سردار شهيد حسين املاكي، ۹ فروردين سال ۶۷ در عمليات والفجر ۱۰ در منطقه عمومي سيد صادق، بر روي ارتفاعات باني بنوك عراق به همراه ياران و همرزمانش، مظلومانه در اثر حمله ناجوانمردانه و بمباران شيميايي عراق به شهادت رسيد. و پيكر مطهرش براي هميشه بر روي ارتفاعات باني بنوك باقي ماند.
سیزده بدری که هیچگاه محمد به خانه نیامدشهید محمد اصغریخواه در تاریخ 2/3/1340 در روستای فتیده شهرستان لنگرود در یک خانواده مستضعف ولی متدین و مذهبی پا به عرصه وجود نهاد. تعلیم و تربیت محمد، در خانواده ای مومن متعهد و متقی از همان اوان کودکی فطرت خدا جویی و عشق به ائمه اطهار (علیهم السلام) در وجودش ریشه دوانید. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش پشت سر نهاد و متوسطه را در شهرستان لنگرود با نمرات عالی سپری کرد و برای ادامه تحصیل در کنکور شرکت نمود و دو مرحله در دانشگاه امام حسین (علیه السلام) پذیرفته شد ولی با توجه به نیاز زمان حضور در جبهه را ارجح به حضور در دانشگاه دانست. شهید اصغریخواه تحصیلات دبیرستان را در مدرسه ملی مهدوی گذراند که توسط روحانیون اداره می شد و به همین علت روح آزادی خواهی از همان زمان تحصیل در او تعالی پیدا کرد و در جلسات مخفیانه روحانیون مبارز که در روستای فتیده و لنگرود برگزار می گردید شرکت می کرد و توانست زمینه فعالیت جوانان را بر علیه حکومت طاغوت فراهم نماید . او که برای رسیدن به آزادی و برقراری حکومت اسلامی دست از جان شسته بود هر روز با غسل شهادت پا به بیرون از خانه می گذاشت و در تظاهرات علیه طاغوت شرکت می کرد..........

شرهانی یعنی ...
عاقبت جوینده یابنده است. این جمله را باید از زبان بچه های گروه تفحص
شنید. باید از جویندگان گنج، نادیده ها را بپرسی و ناشنیدنی ها را بشنوی باید از مردمک چشم شهیدیاب ها شرهانی را دید.
شرهانی جایی است که بچه های گروه تفحص زیر لب زمزمه می کنند:
خاک را یک سو بزن آرام تر /خفته اینجا یار مفقود الاثر
و وقتی چیزی پیدا نمی کنند دست بغض گلویشان را می فشارد و آنها را مجبور می کند که زیر لب نجوا کنند:
گلی گم کرده ام می جویم او را /به هر گل می رسم می بویم او را
نام پاسگاه مرزي است كه تقريباً در 100كيلومتري غرب انديمشك واقع شده است، پاسگاهی که خاک آن در دو عملیات پیروزمند محرم و والفجر یک بر قدمهای رزمندگان دلیر اسلام بوسه زد و از آن پس جاودانه شد......
روي زمين دنبال آسمان نگرديد؛ هر چه هست آن بالاست.
عمليات كربلاي چهار تمام شده بود و هنوز خاطره شهادت بسياري از بچهها از
اذهان نرفته بود كه بايد رزمندگان و مردم شهد شيرين پيروزي را ميچشيدند.
يكي از فرماندهان عمليات كربلاي پنچ ميگفت: تمام جوانب را بررسي كرديم.
شناسايي منطقه كار راحتي نبود. محور «شلمچه» از همه محورها مهمتر بود.
شلمچه دروازه بصره بود. از اين نقطه ميتوانستند به دشمن نفوذ كنند. دشمن
محكمترين مواضع و موانع را برپا كرده بود. بررسي منطقه وقت ميبرد. دشمن
در منطقه آب رها كرده بود. خط اولش، دژ محكمي بود با سنگرهاي بتوني. پشت
آن تانكها مستقر بودند و به خوبي بر منطقه اشراف داشتند. خط دوم و سوم كه
كانال بود، خط چهارمش هم پشت نهر دوعيجي بود. خط پنجم هم قرارگاه تاكتيكي
دشمن و مركز توپخانه بود و تازه اين، همه ماجرا نبود.
19 دي ماه ۱۳۶۵ بود. ساعت يك و نيم شب. دشمن اينطور استدلال كرده بود كه
فعلا ايران بعد از عمليات ناموفق كربلاي چهار، قادر به انجام عمليات جديدي
نيست. نيروهاي عراقي كمكم به سمت فاو رفته بودند تا در بازپسگيري آنجا
حضور داشته باشند. اينجا بود كه رزمندهها زمان را به دست گرفتند. حمله
نيمهشب بسيجيها در شرق بصره، دشمن را گيج كرده بود. دشمن غافلگير شده
بود. رمز مقدس «يا زهرا (س)» داشت كار خودش را ميكرد.
شكستهاي متعدد، دشمن را به اين نتيجه رسانده بود كه به جاي حالت تهاجمي،
حالت تدافعي بگيرد. به همين دليل، دست به كار شد و در شلمچه، موانع وسيعي
به شكل «ن» ساخت كه دهانه باز آنها به عرض سيصد متر به طرف ايران قرار
داشت. ارتفاع اين موانع، به هفت متر ميرسيد. ساخت اين نونيها كار را
براي ما دشوار ساخته بود. تسلطي كه عراق از اطراف اين گودال به رزمندههاي
ايراني داشت، امكان هر تحركي را از آنها ميگرفت و ما براي فتح هر يك از
اين موانع، شهداي بسياري را تقديم كرديم؛ اما بالاخره ايمان و اراده
رزمندگان از سد تمامي موانع گذشت.
خيليها زير رگبار گلوله فقط «هدف» را ميديدند و بهانهاي براي برگشتن
نميآوردند. آنچه در شلمچه مهم بود، اين كه رزمندهها سرعت عمل را به دست
بگيرند. در صورت تسلط بر اين منطقه ايران ميتوانست برتري خود را در جنگ
ثابت كند.
ارتش عراق شكست را باور نداشت. روزنامه Observer چاپ پاريس نوشت: «براي
اولين بار از آغاز جنگ تاكنون، ناظران و كارشناسان غربي درباره امكانات
دفاعي عراق دچار ترديد شدهاند.»
هفتهنامه نيوزويك هم نوشت: «تهاجم ايرانيها در نزديكي بصره، حداقل يك
چيز را درباره جنگ ايران و عراق تغيير داده و آن اين كه براي اولين بار طي
چند سال گذشته اين احتمال را كه يك طرف حقيقتا بر ديگري پيروز شود مطرح
ساخته است.»
خيليها شلمچه را با غروبش ميشناسند و نذر ميكنند كه غروب به شلمچه
برسند. نجواي غروب شلمچه با بقيه ساعات روز فرق ميكند. فقط بايد يك بار
امتحان كرد.
شلمچه هنوز هم گلوگاه عراق است. كمي آن طرفتر حسينيه شلمچه قرار دارد، با
نشانههاي پر رنگ پايداري... تانكهاي به گل نشسته، مينهاي خنثي نشده،
كلاه و قمقمههاي سوراخشده و نخلهاي بيسر.
اصلا ميخواهم بگويم دريچههاي آسمان، توي خاك شلمچه است.

همسنگر سلام
هنوز هم بار گرانی بر زمین مانده...
امسال هم پا به پای ملائک، به زیارت کربلای ایران می روم. امسال هم بدون آنکه خودم اقدامی برای رفتن بکنم شهداء من رو سیاه را دعوت کردن به مهمانی ....
آه ...من لیاقت آمدن ندارم...آخه چطوری پای در خاکی بگذارم که روزی با خون شهداء سیراب شده..
چگونه در روی خاکی قدم بزنم که شهداء قدم میزدند...
آه ..شرمنده ام شهداء...شرمنده ام لایق نیستم ، اما شما منو با این همه گناهی که انجام میدهم باز به مهمانی دعوت کردید ...
شاید حکمتی دارد این دعوت.....
رسالت سنگینی بر دوش دارم ، دعا کنید به مقصد برسانم
از تاریخ 7ام الی 13 فروردین همزمان با ایام سوگواری بانوی دو عالم حضرت زهرا(س) عازم شلمچه هستم برای برپایی جشنواره سرزمین نور ...
به امید دیدار سایبری دیگر خدانگهدار

میدان صبحگاه دوکوهه است اینجا؛ جایی که مثل دریا، انگار انتهایش معلوم نیست.
جایی که زمانی معراج روحانیِ عاشقان الله بود. جایی که بسیاری در اینجا مهر شهادت بر پرونده خود زدند و برای همیشه سعادتمند شدند.
درست در چنین ساعتهایی اینجا دیگر زمین نبود. اینجا عرش خدا بود.
عرش واقعی خدا؛ چونکه عرشیان خاکی در اینجا با خدا ملاقات داشتند. و چه عاشقانه بود آن ملاقاتها!
دوكوهه السلام اي خانه عشق
سلام ما به تو مي خانه ي عشق !
دوكوهه منزل و مأواي عشاق
دگر خالي شده از جاي عشاق
فكه فقط فكه است! با قتلگاه و كانال هايش، با تپه ماهور و دشت هايش.
فكه قربانگه اسماعيلهاست به درگاه خداي مكه.
فكه را سينهاي است به وسعت ميدان هاي مينِ گسترده بر خاك.
فكه را دلي است به پهناي سيم هاي خاردار خفته در دشت.
فكه را باغ هايي است به سر سبزي جنگل امقر.
فكه ، روحي دارد به لطافت ابرهاي گريان در شب والفجريك.
فكه ، چشماني دارد به بصيرت ديدهبان خفته در خون، بر ارتفاع صد و دوازده.
فكه ، خفته بر زير گام هايي است كه رفتند و باز نيامدند...